پرواز را به خاطر بسپار؛ پرنده مردنی است

 

انسان در یک کلمه یعنی ، انتخاب. هستم یا نیستم ، خوبم یا بدم ، نادانم یا دانایم ،

 

عاشقم یا هوا

 

پرستم ، مومنم یا کافرم ، آزاده ام یا اسیر، انسانم یا نه و.....

 

همه اینها در لحظه ای عظیم و ارزش مند و شگفت روشن می شود ، یعنی لحظه

 

انتخاب !

 

هر انتخابی بر اهداف و آرزوهای آدمی منطبق است و بی گمان محصول تجربیات ، آگاهی

 

و

 

شعور اوست.

 

انتخاب کنیم که توقف کنیم یا توکل کنیم و ادامه دهیم . ماندن یکنواخت ، غصه به دنبال

 

دارد و در

 

خود فرو رفتن. رفتن ، لذت بخش است حتی اگر رسیدنی در کار نباشد . پس برویم .....

 

قصه از کجا شروع شد؟

 

وقتی از دست نفسم رها شدم و در آرامش خدایی تصمیم گرفتم .

 

وقتی که به شناخت پرداختم و سنجیدم و انتخاب کردم .

 

وقتی که دقیقا و عمیقا فهمیدم که هر کسی از بینش خود رنج می برد و با بینش خود از

 

رنج می  رهد

 

 

وقتی که دیدم تو با چشمانت می آموزی ......

 

انتخاب کردم آنچه را که دلم در پی اش بود .

 

حالا به قول مولانا:

 

خواه احمق گوی خواهی عاقلم         یافتم من آنچه می خواهد دلم

 

انتخابی با واقعیتها همراه نباشد ما را به انتخاب های دیگرمان بد بین خواهد کرد .

 

کسی که راه را می شناسد چگونه راه رفتن را درست انتخاب خواهد کرد و سرانجام

 

راهرو موفقی

 

خواهد بود.

 

مولانا :

 

چون ندارد ره مسافر چون رود؟          با ترددهای دل پر خون رود

 

هر که گوید های ! این سو راه نیست      او کند از بیم آنجا وقف وایست

 

ور بداند ره ، دل باهوش او                 کی رود هر های و هو در گوش او

 

هین روش بگزین و ترک ریش کن        ترک این ما من تشویش کن

 

من راه را می شناسم انتخاب کردم با تو ، در کنار تو هم قدم باتو رو به جلو بروم.

 

میدانم که هر کس به اندازه ایمان خویش ، عشق خویش ، عقیده و عمل خویش به

 

دست می آورد.

 

می دانم ، فقط کمک کن تا بتوانم.

 

کمکم کن تا با توکل بر تو

 

بر پاهای خویش ، بر اندیشه خویش بر تکاپوی خویش ،بر کوشش و همت تصمیم خویش

 

تکیه کنم

 

در حالیکه بر دست توانای خویش امیدوارم و بر لطف بی کران تو پشت گرم باشم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 9:39 AM توسط مهدیه|

ساعت 20:50 دقیقه است. یک ساعتی میشه که به خونه رسیدم. هنوز پاهام احساس

 

خستگی رو در اعماق خودش حس میکنه.

 

دراز میکشم. سرم رو به طرف آسمون میچرخونم. بدون اینکه بدونم توی آسمون

 

چی میخوام بهش خیره شدم. شاید به دنبال عدالت از دست رفته ایی هستم که روزی

 

همه زیر سایه اش، قراره آروم بگیرند.

 

بعد از اینکه اون صحنه رو توی یکی از راهروهای وزارت فرهنگ و ارشاد دیدم،

 

به کلی بهم ریختم. دیگه حال خودم رو نفهمیدم و بی اختیار راه خونه رو در پیش

 

گرفتم.

 

دائم با خودم میگفتم آخه چرا؟ چرا؟ مگه اون مرتکب چه گناهی شده بود که باید به

 

این صورت مجازات میشد؟

 

مگه اون آدم نبود؟ مگه اون بنده خدا نبود؟ مگه اون بهش حق زندگی داده نشده

 

بود؟ پس چرا، چرا باید اینطوری جون می داد؟

 

دیگه فکرم کار نمی کنه.

 

امروز برای کاری رفته بودم به اداره فرهنگ و ارشاد، که یه دفعه به یه جوونی  

 

برخورد کردم. چهره اش خیلی برام آشنا می زد، اما تو اون لحظه هر چی  فکر کردم

 

نتونستم متوجه بشم که اون کی بود؟

 

البته خواب هم بود.

 

رفتم بالا و کارم رو انجام دادم تو خیابون داشتم راه می رفتم، یه دفعه به ذهنم رسید

 که اون جوون همکلاسی من، سال اول دبیرستان بود.

 

دقیقا میز پشتی من می نشست.  قد نسبتا کوتاهی داشت و خیلی هم خوش صدا بود.

 

از همون اوایل که باهاش آشنا شده بودم سر کلاس چرت مبزد- بعدها فهمیدم که به

 

خاطر مشکلات خانوادگی مجبور بود شبها تا دیر وقت کار کنه.  واسه همین سر

 

کلاس چرت میزد.

 

من همیشه مجذوب صداش بودم. یه لرزش خاصی موقع خوندن توی صداش موج

 

میزد. هر وقت هم کلاس خالی بود یا معلممون دیر میومد داد میزدم: امین برو. اونم

 

شروع میکرد به چهچه زدن.

 

اعتقادات خاصی داشت. همیشه بهم میگفت: میثم بترس از دوستای نااهل. میگفت:

 

این بچه هایی که غروبا میان جلوی دبیرستان رو می بینی؟ همین اینا بودن که اولین

 

سیگار رو دستم دادن. بعد همیشه به شوخی میگفت: آخر هم از دست همینا معتاد میشم

 

و یه روزی هم یه گوشه ایی جسدم رو پیدا میکنن...

 

خیلی از اون روزا خاطره داشتم که همشون هنوزم برام شیرین هستند.

 

بعد از امتحانات میان ترم هم دیگه ندیدمش. بعد از یک هفته پرس وجو فهمیدم که

 

ترک تحصیل کرده.

 

یه دفعه تموم خاطرات اون چند سال مثل برق از جلوی چشمام گذشتند. یه 100

 

متری بود

 

که از اونجا دور شده بودم سریع برگشتم. سر ساختمان چند تا ماشین پلیس و یه

 

آمبولانس ایستاده بودند. تو دلم خدا خدا میکردم که در ساختمان رو نبندند بزارند

 

برم تا امین رو ببینم.

 

فکر میکردم واسه یکی از بخش های اونجا مشکلی پیش اومده. خلاصه رسیدم

 

اونجا دیدم که اجازه ورود نمیدن.

 

یکمی عقب تر رفتم تا بتونم ببینم که چه اتفاقی افتاده اما نشد. دوباره رفتم جلو که

 

دیدم دارند با برانکارد یکیو میارند که روش رو هم پوشوندند. دلم براش سوخت و

 

همون جا یه فاتحه نثار روحش کردم. وقتی رسیدند دم در، سرهنگ نیروی انتظامی

 

اومدو پارچه سفید رو کنار زد. همون جا خشکم زد. وای خدای من چی میدیدم؟ امین

 

بود!

 

امینی که حتی یک لحظه هم توی ساعت های آخر آروم و قرار نداشت و همه رو به

 

رقص وا می داشت. برام تعریف میکرد؛ مامانم میگه: <<وقتی بدنیا اومدم تمام

 

محله مون غرق شادی بودند و براش تا صبح دعا میکردند>> بعد هم می گفت: منم

 

واسه همینه که همیشه شادم تا اون همه دعا رو هدر ندم. حالا اون امین چی شد؟

 

کسی که برای بدنیا اومدنش اون همه شادی می کردند و اون همه آدم دور و برش

 

بودن حالا چه مظلومانه و بدون هیچ صدایی، گوشه ی یه سالن باریک چشماشو

 

واسه همیشه بروی این دنیا بست. آخ خدای من

 

چقدر دردناکه...

 

سرهنگ کاغذ گزارش رو از ماشینش در اورد و نوشت:

 

 

 

علت مرگ: اعتیاد

 

 

 

حالا شما بگید با این عدالت چه باید کرد؟؟؟

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 0:32 AM توسط مهدیه|

سلام به همه دوستان من میثم هستم اومدم بگم این وبلاگ از این به بعد دچار updateالبته با تاخیر خواهد شد به دلایلی. چون مهدیه یه مدتی رو رفته مسافرت تا بیاد کمی طول میکشه. امیدوارم ما رو ببخشید. همیشه شادو آسمونی باشید.
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 11:51 PM توسط مهدیه|

....دیگر از این همه تکرار خسته شده ام

 

دلیل گریه هایم،

 

بهانه ام برای ماندن،

 

از خودم،

 

حتی از تو که شکل دیگر خودم هستی

 

خسته ام

 

دیر زمانی است در آسمان اردیبهشتی من پرنده پر نمی کشد

 

می خواهم بروم

 

می خواهم کوچ کنم

 

به آسمانی که پرواز را نظاره گر باشم

 

نه پرنده ی مردنی را

 

پروازی به اوج،

 

پروازی به فراسوی وجودم،

 

می خواهم بروم.

نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1384ساعت 11:23 PM توسط مهدیه|

سلام  یه  سلام  گرم  و صمیمی به همه عزیزانی که این وبلاگ و می خونند

 

همه کسانی که به ما لطف دارند و نظراتشون رو برامون می فرستند

 

و خلاصه به شما که خیلی دوستون دارم.

 

راستیتش تا اینجا مطا لبی که نوشته شده بود توسط مهدیه خواهرم بود، امشب از من خواست تا من هم یه

 

چیزی براتون بنویسم.

 

حقیقتا من کوچکتر از اونی هستم که بخوام براتون چیزی بنویسم و لی می خوام یه سری از چیزهایی که توی

 

این سه ماه تولد دوبارم بدست اوردم براتون تعریف کنم:

 

...صحبت من در مورد چطور زندگی کردنه...

 

هیچ وقت از خودتون پرسیدین که چطور دارین زندگی می کنید؟

 

تا حالا فکر کردین توی این همه ثانیه های عمر با ارزش که از خدا گرفتین چی کار کردین؟

 

کجاها اشتباه کردین و باید راه درستش رو یاد بگیرید تا دوباره  همون اشتباه رو تکرار نکنید؟

 

یه بزرگی میگفت:

 

 تا میتونی اشتباه کن ولی یک اشتیاه رو دوبار تکرار نکن.

 

به نظرتون این یعنی چی؟ چی می شه از این جمله برداشت کرد؟

 

خوب یک سری خیلی راحت از کنارش می گذرند و ...

 

یک سری هم که باهوش تر از دسته اول هستند کمی بهش فکر می کنند و یه تصمیم خیلی قشنگ می گیرند

 

ولی هیچ وقت بهش عمل نمی کنند

 

اما، اما و اما...اونهایی که باهوش تر از بقیه هستند از همین حالا این احساس رو دارند که دوباره متولد شدن و

 

می تونند زندگیشون رو از نو شروع کنند و از اشتباهاتشون درس بگیرند.

 

حالا فکر می کنید کدومشون موفق تر از بقیه هستند؟

 

دسته اول که خیلی بی تفاوت نه فقطاز کنار این موضوع بلکه از کنار همه مسائل زندگی به همین راحتی

 

میگذرند؟

 

یا دسته دوم که همه تصمیمات زندگیشون گذریه؟

 

یا شاید هم دسته سوم که عاقلند و تولد دوباره رو می پذیرند و دوباره زندگی می کنند. اما این بار با دید بازترو...

 

حالا فکر نمی کنید یه ایرادی توی کار این دسته سومی ها هست؟

 

از نظر من این ها می خوان دوباره یه چیزیایی رو تو زندگی تجربه کنند که باز هم دارند وقت زیادی رو از دست

 

میدن. حالا با این تفاسیر فکر نمی کنید باید دسته چهارمی هم وجود داشته باشه که کاملتر از بقیه باشه؟

 

حالا این دسته چهارم چه خصوصیاتی رو دارند؟ چی دارند که این سه دسته هم ندارند؟

 

باز همون بزرگ میگه که آدمهای باهوش از اشتباهات درس می گیرند و آدمهای عاقل از دیگران.

 

زیادی سرتون رو درد اوردم، حالا بشینیم فکر کنیم که جزو کدوم دسته باشیم تا همیشه سوار بر زندگی، زندگی

 

کنیم نه اینکه زندگی سوار بر ما بگذرد.

 

امیدوارم که اونقدر عاقل باشیم که همیشه زندگی کنیم، نه اینکه فقط زنده باشیم.

 

دوستون دارم، شاد و پیروز و همیشه آسمونی باشید.

                                                                                                 

                                                                                 میثم

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 0:3 AM توسط مهدیه|

مهدیه
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 0:1 AM توسط مهدیه|

آنگاه که در می یابی زندگی را واقعا چگونه باید آغاز کنی

 

همه فرصتها به پایان رسیده اند

 

لحظه ای بعد در تنهایی بزرگ خود فرو خواهی رفت

 

بعد به ناگاه فرصتی یکتا ( نه چند گونه )

 

بزرگ و آرامش بخش از دور نمایان خواهد شد

 

فرصتی که آرام و تنها در کنار تمام فرصتهای دیگر همیشه به یاد تو بوده و همیشه نیز با تو خواهد ماند.

 

این فرصت فقط در چنین تنهایی بزرگی می تواند ظهور کند

 

تنهایی که در نخواهی یافت چقدر به طول انجامیده

 

یک دم یا یک عمر

 

و آنگاه رو به سوی او برگردان

 

باز مثل آن دم یا پنداری تمامی عمر

 

در گوش تو نجوا می کند.

 

تپه ها کوتاه است

 

خاک آلوده نیستند

 

سفت و پر از زندگی عادی

 

کمی هم سبزی می زند و تا یک ماه دیگر سبزی ها بیشتر می شوند

 

آفتاب ملایم است و فقط برای زندگی بخشیدن بیرون آمده است

 

سکوت است ، مطبوع.ولی تنهایی نیست

 

گرم است، گرمایی بی صدا که با سنگینی ملایمی همه جا پخش شده همه جا و به طور یکنواخت

 

سبزی هم هست، اما ملایم ، بادی نمی وزد

 

محیط تمیز است ، تمیز و آزاد و روشن و آرام ، و بی تمدن

 

و آنگاه که در می یابی زندگی را واقعا چگونه باید آغاز کنی.

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 7:34 AM توسط مهدیه|


آخرين مطالب
» 
» دوست داشتنت...
» حذف شد!
» من!
» روز دختر مبارك
» جاي خالي تو...
» :)
» زندگي با چشمان بسته
» خداحافظ...
» تولد...

 Design By : Pichak