تبليغاتX
پرواز را به خاطر بسپار؛ پرنده مردنی است
 

دنیا به من آموخت که:

با احمق بحث نکنم ، و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.

با وقیح جدل نکنم، چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند.

از حسود دوری کنم، چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز از من بیزار خواهد بود.

و

تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم.

 

...............................................................................................................................

پ ن (۱): خیلی خوشحالم...

پ ن(۲): از مدیریت کلبه دوست (اسطوره عشق مادر) ، داداش علیرضای گلم یه عالمه ممنونم.

پ ن(۳):احتمالا تا یه مدت نیستم....

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 6:54 PM توسط مهدیه |


 

هنوز خوابم و همچنان خواب می بینم...لبخندم را بی دریغ می بخشم، صمیمیت دستانم... نگاه مهربانم...

خدایا خواب آرامم را آشفته نکن.بگذار در این رویای آسمانی ام بمانم...برای تو چه فرقی می کند من خواب باشم یا بیدار. به همین هوای همیشه ات قسم؛ در این خواب آرام، هزاران بار هشیارتر از بیداری ام.

اینجا را که می شناسی... دیوانگی و حماقت و شاعری و هنرمندی مترادفند. پس بگذار در همین رویا، کنار این همه سیب و مهربانی بمانم. بیدار که باشم، هوای دلم همیشه گرفته و ابریست. خسته شدم بس که گریه نکردم و این همه بغض را کنار این خیال نشانده ام که... من حتی صدایش را در این بیراهه ی زندگی هم می شنوم. خسته شدم بس که در این حسرت همیشگی به سر بردم... که چرا تا تو را داغ بودم، نگفتم؟... خدایا من در این بیداری حتی نمی توانم بگویم که شیار دیدارش در ذهن من مانده و هنوز تازه است. حتی نتوانستم بگویم که " نگاهش چه رنج عظیمی است وقتی به یادم می آورد که هنوز چه چیزهای فراوانی را به او نگفته ام. "

هر چند که هنوز کسی میان این تنهایی لانه ای نساخته... ولی این قانون مهربانی من است: خواستم و نگفتم...بخشیدم، بدون هیچ چشم داشتی. و برگشتم.

پس بگذار در این گیجی دلپذیر بمانم و تو را کنار ایوان تنهایی ام مهمان کنم تا روحم را از روشنی جهانت پر کنی.

 

پ ن(۱): هوای اردیبهشتی! رفتی و حالا که با بوی بهارهای نارنج برگشته ای من خاکستری تر        شده ام.

پ ن(۲): نگاهم کن! به عمق نگاهم... ولی هر چه را که می بینی باور نکن!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 6:30 PM توسط مهدیه |


 

سفر مرا به سرزمینهای استوایی برد.

  و زیر سایه آن "بانیان" سبز تنومند چه خوب

  یادم هست عبارتی را که به ییلاق ذهن وارد شد:

  وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت.

  ...

 

پ ن:اول اردیبهشت روز سفر همیشگی سهراب...

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 8:5 PM توسط مهدیه |


روزی که برای اولین بار، نگاهمان به هم گره خورد؛ تمام غربت دنیا را به چشمانم دادی... آن روز نمی دانستم که امروز اینچنین سخت از تو دل می کنم.

روزی که دستان گرمت را لمس کردم، پنداشتم پلی بسته ایم به روی رودخانه ی دوستی... آن روز نمی دانستم که امروز ناباورانه به سردی دستانم می اندیشم!

من از چشمان تو خاطره ای تلخ از اندوه و غمی بی کران به یاد دارم و تو از من، چهره ی دخترکی که هیچ وقت راز غربت نشینی ات را نفهمید...برای تو هیچ کلمه ای یارای حرفی ندارد، هیچ کلمه ای و هیچ زبانی کاری از دستش ساخته نیست اما حتی برای لحظه ای سایه ی سنگین این حسرت تلخ را در چهره ام ندیدی که فریادش زدم: ...! نمی دانی چقدر سخت است؟ تا کجا سخت است؟

بین من و تو، هر چه که گذشته باشد جز خاطره ای نمی ماند... گذر زمان این خاطره را برای تو کم رنگ تر از قبل خواهد کرد و عاقبت فراموش می کنی... و برای تو گذشته ها گذشته ولی برای من این خاطرات تازه تر از همیشه باقی می ماند... برای تو هر چه که بوده تمام می شود!

گفته بودم نگران نباش! اما حالا خودم نگرانم! اگر از تو می گذرم؛ نه به خاطر خودم که به خاطر خودت تا همیشه! جنگی را با خودم شروع کرده ام که نمی دانم تا کجا ادامه خواهد داشت... پس از من بگذر!

من تاب نگاهت را ندارم؛ هر چند که ناگفته های نگاه پاک تو را هزار بار حتی از این فاصله هم شنیدم. و با آن به رنگین کمان زیبای زندگی رسیده ام. اما به پاکی همان نگاه قسم؛ ترسیدم... ترسیدم خاطراتی که از تو برایم مانده بود به عاقبت دلم دچار شود. بگذار در این خلوت تنهایی خاموش خود خو بگیرم با همه ی آنچه که می خواستم و به تو ندادم...

پس تا همیشه ی این حضور خاکی خداحافظ!

 

 

پ ن(1): این خداحافظی را به حساب بی معرفتی من نگذار!

پ ن(2): بگذار برای همیشه همینطور بزرگ و دست نیافتنی در خاطرم باقی بمانی!

پ ن(3): دلتنگ تر از همیشه ام...

پ ن(4): ..

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 11:58 PM توسط مهدیه |


 

میان این آمدن ها و رفتن ها انتظار ماندن کسی را نداشتم.

چقدر ساده همه چیز شروع شد: اول فقط یک نگاه ساده بود. یک سلام و احوالپرسی ساده، یک نشستن کنار هم_ساده تر_ بعد ها اما؛ نمی دانم کسی شاهد بود یا نه:

دست ها را بهانه کردیم که دل ها به هم گره بخورند؟! ندانسته... ناخواسته؟!

دوباره خواستیم: بهانه ای برای یک کنار هم بودن دوستانه، برای گفتن یک حرف نا گفته... بهانه جور شد. کنار هم بودیم اما این بار، این حرف نگفته بود که بهانه ای شد برای نبودن. چه تمنای عجیبی برای رفتن داشتیم. رفتیم و دوباره تمام شد، به سادگی شروع. اما این پایان مانند همه ی آن پایان های قبل بود... شروعی دوباره داشت.

حالا اگر می نویسم، فکر نکن که نمی توانم همه چیز را به راحتی شروع تمام کنم. اشتباه نکن؛ رابطه ها تمام شده اما... من فکر می کردم تمام می شود. تمام می شود و می توانم لبخند بزنم، به کسی که نه دیده بودمش و نه می شناختمش. رویای شب و روزم را با او قسمت کنم، هر روز به تماشای چهره اش بنشینم و شاید هم روزی به او بگویم:« بیرون ز تو نیست آنچه می خواسته ام، فهرست تمام آروزهای منی!!!» کدام آرزو؟ کاش می توانستم بگویم...

چقدر واژه ها حقیرند. این حقارت همیشه مرا دلتنگ کرده...

« اما نزدیک به میل همیشه رفتن اگر می آمدی، می فهمیدی چرا همیشه رفتن به حریم علاقه آسان و باز آمدن از تصرف بوسه دشوار است.»

من همیشه زیر همین آسمان بوده ام و همه را دوست داشته ام ولی کاش می فهمیدی که من از تکرار بیزارم. کاش می فهمیدی برای آنکه عادت و علاقه جایشان را به یکدیگر ندهند باید تمام کرد. باید همه ی تکرارها را تمام کرد. کاش به این نمی اندیشیدی که:« یک دوستی ساده که این حرفها را ندارد. بعدها فراموش می شود. فاصله ها همه چیز را از یاد خواهند برد.» نمی دانم فراموش می شود یا نه اما فاصله برای من همیشه تجربه ی بیهوده ای بوده. کاش می شد جبر زمان را فراموش کرد.

من برای حال زندگی می کنم اما همیشه به فکر آینده ام، آینده ای روشن تر از امروز. از من نخواه حالا که با همیم پا روی همه ی باور هایم بگذارم. پس این بار را به خاطر هر آنچه که به آن اعتقاد داری، تمام کن. نگذار این نگاهی که نمی دانم چه می خواهد از من، آن آینده روشن را تاریک کند.

و تو حتی اگر گوشه ای از دل مرا به یادگار هم برده باشی بازهم فرقی ندارد. چه باشی ، چه نباشی من چیزی دارم که همه ی این سالها نداشته ام و به دنبالش بودم. نمی دانم اسمش چیست. هر چه که دوست داری اسمش را بگذار.

اما حالا:

نگاهت را از نگاه ساده ی من بگیر. و دستانت را برای خراب کردن این پل از دستان من جدا کن. دستان سرد من نمی تواند برای تو به یادگار بماند. انتظار ماندن مرا هم نداشته باش.

و من؛ نشانی خانه ات را نمی خواهم، چشم به راه روزهایی که رفته هم، نیستم، انتظار دوباره آمدن و ماندنت را هم ندارم، فقط آمده ام بگویم دارم می روم؛ شاید زودتر از موعد همیشگی... پس تمامش کن. این بار برای همیشه...

و مرا به خاطر آنکه تنهایت گذاشته ام ببخش. می دانم که فراموش می کنی.

 

پ ن(1): من تو را و وجودت را حس کرده ام و تو شاید دیده باشی ام اما وجودم را هرگز.

پ ن(2): صداقت لازمه ی رفاقت است. ولی جایی دنبالش نگرد. من هم دلم لک زده برای یک مثقال از آن...

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 11:54 AM توسط مهدیه |


زندگی چه با غم، چه با شادی، چه با فقر، چه با ثروت، چه پر از احساس لطیف و چه بی تفاوت از هر چیز و هر کس؛ مثل همین لحظه که جاریست، می گذرد. همین لحظاتی که می نویسم و بارها و بارها اندیشیده ام که برای چه می نویسم.

بزن به دشت، بزن به کوه، بزن به آب!

چرا؟ برای فرار از موقعیتی که در آن هستیم. اما همه به کوه نمی زنند، به دشت نمی رسند. گاهی هم اینها نیز پایان است. بن بستی کامل. من اما تا به حال نه به کوه زده ام، نه به دشت رسیده ام. اما به زلالی و پاکی جایی همانند یک رود جاری رسیده ام : به سفیدی کاغذ. با یک قلم. نوشتن هم راهی است.

من دریافته ام زندگی هیچ کس به زندگی کس دیگر مانند نیست. حتی اگر در یک مکان و زمان زندگی کنند، چه برسد به اینکه زمانها و مکانها مختلف باشند و حالا فکر کن که چه بیهوده و بی مفهوم است اگر بگویم: "سرنوشتمان به هم گره خورده."

آدمها می نویسند چون زندگی منحصر به فردی دارند و می خواهند این تجربه ی منحصر به فردشان را به دیگری منتقل کنند. اما من نه! می نویسم تنها برای اینکه یادم نرود هستم. می نویسم برای آنکه وقتی زندگی را ورق  می زنم؛ یادم بیاید که من هم روزگاری را زیسته ام؛ با همین مردم، میان همین ها. با هم راه رفته ایم، دست در دستان هم خندیدیم. یادم بیاید که من هم روزهایی را نگران گذرانده ام، نگران همه آنهایی که دوستشان داشته ام. نگران تنهایی آنها، نگران...

برای من، نوشتن ضد تسلیم شدن است، ضد تسلیم شدن از سرنوشتی که روزگار پیش رویمان گذاشته: فراموشی و مرگ.

می دانم؛ دلهایی را شکسته ام، چشم هایی را منتظر گذاشته ام، دست دوستی کسانی را رد کرده ام که بسیار شایسته تر از من بوده اند. اما من نه دروغی گفته ام، نه راه خطایی رفته ام... می خواستم تنها خودم باشم.

تو هم مدتهاست که رفته ای؛ اما بعد آن تنها یک آرزو کرده ام:

"ای کاش تصویر خود را اینجا میان این آینه جا می گذاشتی تا مجبور نباشم تو را میان کاغذهای کهنه جستجو کنم." دنبال چیزی نگرد، چشمان من پرده ی اشک را مهمان سرایشان نمی کنند. این بار این آینه بود که تنهاییم را گریست. حالا دیگر نوشتن، خواندن یا حتی مضراب زدن هم به خاطر تنهایی خودم است نه دلداگی، شوریدگی، بی قراری و ... می بینی؟! تازگی ها خودخواه هم شده ام.

اعتراف می کنم؛ برای تنهایی خودم می نویسم. تنهایی ای که وجود تو هم جزئی از آن شده بود. شاید؛ همه این سالها هم همین کار را کرده باشم...

                                                                          ۱۳۸۷/۶/۳ 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 2:20 PM توسط مهدیه |


گفتی: بگو؛ گفتم: وقتی دلت با من نیست بودنت نمی تواند مشکلی را حل کند.

گفتم: بگو؛ سکوت کردی و رفتی و ندیدی که من همچنان گوش می کنم.

گفتم حالا که رفتی فردا، جایی پشت سر چشمهایم، در تاریکی سخن خواهم گفت تا شرمنده ی نگاهم که صادقانه به نگاهت پیوست نباشم.

 ندیدی که نگاه من هزاران قصه ناگفته دارد.

نمی دانستی عزیزتر از آن هستی که وقتی در دور دست ها گام برمی داری، صدای پایت را از نزدیک ترین فاصله ها نشنوم.

نمی دانستی که وقتی نیستی، در سکوت صدای پایت اشک می ریزم.

این بار اگر سلامت را پاسخی گفتم تنها برای آن بود که رفتنت را باور نداشتم.

تو شوکران تلخ زندگی را نوشیدی اما من با نوش لبانم آن را برایت گوارا خواهم ساخت. من همیشه از بودن تو سرشار بوده ام.

جایی نرفته بودم، همین جا، کنارهمه ی این مهربانی هایی که تا آسمانم قد برافراشته اند تماشایت می کردم.

.........................................................................................................................................

دوباره برگشتم. به خاطر وجود نازنین همه ی شما دوستای خوبم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 4:39 PM توسط مهدیه |


 

اي كاش مي دانستم كه چه بر من گذشت؛

چه صداها و آوازهايي ميان گلبرگ هاي سرخ باغچه و اين جان خسته ي من در هم تنيده بود. همان زمزمه ي آهسته ي من اما در گلو شكست.

با خود مي انديشم:

در پس اين پنجره كسي بود كه نام مرا مي خواند؛ آن هنگام كه باران نرم نرمك مي باريد. و چه زيبا

بود آوايش.

قرارمان به اين همه دل نگراني و پريشاني نبود،...

اما با هر ثانيه اي كه مي گذرد باغ بي آواز ما محروم تر و عريان تر خواهد شد، هر لحظه كه مي گذرد جايي و يادي از من نمي ماند در ياد.

مجالي براي گفتن نخواهم داشت: كه اين غبار دلتنگي حتي روي گل هاي باغچه ي همسايه كه همه آفتاب گردانند، خواهد نشست.

... همين طنين خوش آسمانم كه دريچه اي رو به من گشوده مرا فرا مي خواند... آي ...

 

 

به من خرده مگير! خواستم، خواستم از اين نهال كوچك بوستاني بسازم و از اين قطره ي زلال چشمانم دريا، اما اين خاك وسعتي به اندازه ي يك باغچه ي كوچك _ حتي به اندازه ي شادي ديروزم _ ندارد.

گل هاي سرخ باغچه ي من خشكيده و آفتاب گردان هاي باغچه ي همسايه هم از آفتاب رو برگرداندند...

من اما سر به آبي آسمان نهاده ام:

تا باورش كنم...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 3:49 PM توسط مهدیه |


                               

                     

              من چه گویم که تورا نازکی طبع لطیف

                تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد

 

آسمون من دو ساله شده ، با وجود ستاره هایی مثل شما نورانی و قشنگه و هنوز هم آسمون منه ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 3:18 PM توسط مهدیه |


 

دیگر فرصتی برای اندیشیدن به لحظات سرد تنهایی ام نخواهم داشت، و این بار دلتنگی مرا از یاد خواهد برد. با تو با تمام افق های باز آشنا شدم... حالا هر روز کنار پنجره می ایستم و صورتم را به سوی باد بر می گردانم تا از هوای سرد بهمن وزشی را هم به سوی من بفرستد.

من، جریان باد را پذیرفتم و اکنون در معبر بادها و چارچوب شکسته ی آسمان ابر آلوده ام منتظر بارانم.

تو، که باشی باد هم هست.

تو، که باشی باران هم هست.

تو که باشی چشم در چشم غروب با آسمان سیاهم وداع می کنم و با نور مهتابت همه ی آسمانم را چراغانی.

من حتی از این راه دور هم می توانم مهربانی و زلال نگاهت را احساس کنم، حالا حتی می توانم آسمانم را رنگ کنم، رنگی به رنگ چشمان تو...

آن گاه:« آرزو می کنم که ای کاش برای تو پرتو آفتابی باشم: تا دستهایت را گرم کند، اشکهایت را بخشکاند، خنده را به لبانت باز آورد. پرتو خورشیدی که اعماق تاریک وجودت را روشن کند، روزت را غرقه ی نور کند و یخ پیرامونت را آب کند.»

عزیز لحظه های معصوم رویاهای من :                                                                                      

تو را به همان ساعت معلوم دلنشین دیدار قسم،                                                                         

نمی خواهم آزردگان بی شام و بی چراغ از اندوه اوقاتمان باخبر شوند. من دلم نمی آید تازه تر از تو دلیلی برای دل نوشته هایم بیاورم پس بی جهت بهانه نیاور که راه دور و خانه ی ما یکی مانده به آخر دنیاست.

خلاصه ی هر چه همین طنین خوش اندیشه ام،                                                                          

با هر کسی از کسان من از این ترانه ی محرمانه سخن نگو. برای دیگر ندیدن من تنها کافیست شبی بی صدا مرا در رویایت جا بگذاری و سادگی نگاهت را از من بگیری همین!

من تا انتهای دنیا تماشایت خواهم کرد و مراقب تک تک قدم هایی که بر می داری خواهم بود. تا بدانی شب همچنان شب است. پس پلک بگشا.

آن گاه که دیگر برای خداحافظی دیر نباشد:

تا نگویم خداحافظ...!                                                                                                            خداحافظ پرده نشین محفوظ گریه ها!

تنها برای آنکه بدانی این آسمان آبی به نور نگاه مهتابی ات نیاز دارد...

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 10:33 AM توسط مهدیه |